![]() |
![]() |
|
|
نمیدونم تا حالا شده احساس کنی که یه چیزی تو دلت هست که دوس داری با تمام وجود و تمام احساساتت اونو بروز بدی...برا همین تمام تلاشتو میکنی که برا گفتن تمام احساساتت بهترین جمله ها رو انتخاب کنی،بین کلمه ها میگردی...کلی فکر میکنی و به مغزت فشار میاری اما آخرسر وقتی شروع به حرف زدن میکنی میبینی که فقط دو سه کلمه برا ابراز اون همه احساسات عمیق ، پیدا کردی!!! فقط دو سه کلمه که اصلا حال واقعی تو رو برای طرف مقابلت نمیتونه به تصویر بکشه یا حداقل خودت رو راضی نمیکنه ....!!
این خیلی بده :( خیلییییی....شاید بعضی وقتا همین باعث یه سوء تفاهم بشه و همه چیو عوض کنه،یه طوری بشه که اصلا دلت نمیخواد این چیزیه که بارها برا منم اتفاق افتاده :( حتی بعضی موقع ها وقتی میخوام یکم با خدا حرف بزنم (البته به قول راضیه تف به ریا خلاصه دوست ندارم هیچ وقت دیگه این مشکل برام پیش بیاد...خدا کنه.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آبان1388ساعت 20:3 توسط پریچهر |
|
|
یه قسمت قشنگ از یه کتابی که جدیدا خوندم :
" آمد روبه رویم ایستاد چشم هایش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد ، سفیدی چشم هایش از سفیدی برف ها یک دست تر و سبک تر بود.بعد سیاهی چشم هایش را دوخت به من.گفت: دوستم داری هنوز؟گفتم همیشه دوستت داشته ام . گفت:فقط و فقط من را دوست داری؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت دروغ می گویی.گفتم راست می گویی... آن وقت راهش را کشید و رفت.حالا من ایستاده ام اینجا . منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند.این مساله ی خیلی مهمی است که دختر ها به راحتی نمیتوانند درکش کنند.عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش میگوید دروغ می گویی ،دروغ گفته باشد." حالا ببینم اصلا کی گفته ما نمیتونیم اینو درک کنیم!!!!!؟؟؟؟ نویسنده از کجا میدونه؟ :دی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت 15:24 توسط پریچهر |
|
|
بعد از یه مدت طولانی خواستم بیام یه نگاه به وبلاگ خودم بندازم که دیدم قالبش دچار اشکال شده و اصلا نمیارتش!! منم قالبشو عوض کردم که بیاد...
این یه بهونه شد که اینجارو بعد مدت ها آپ کنم... یه مدت بود دلم بد جور گرفته بود...اصلا زندگی برام یک نواخت و تکراری شده بود ! خیلی کسل کننده و بد پرستو دوستم یه روز از صبح اومد دانشگاه پیشم ، تا شبم با هم بودیم...خیلی کمکم کرد...کلی باهاش حرف زدم و حالم خیلی بهتر شد...خیلی اما هنوزم یه طوری بودم ولی از دیروز دیگه تصمیم گرفتم که سعی کنم حالم بهتر شه شروع کردم اول یه سری از درسامو خوندم و یه کم خودمو سرگرم کردم و سعی کردم از کارایی که انجام میدم لذت ببرم!!! آهنگایی رو که دوست داشتم گوش دادم و اتاقمو مرتب کردم (!!!)و شروع کردم به خوندن کتابایی که اخیرا از یکی هدیه گرفتم(دستش درد نکنه خلاصه خودمو از اون حال و هوا در آوردم...الآن شاید خوب خوب نشده باشم ولی خداییش خیلی بهتر از قبلم...
پ.ن: پرستو کاش امروز میومدی پیشم!همه چی خوب بود اما جای تو خالی بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آبان1388ساعت 22:57 توسط پریچهر |
|
|
سلام دوستان...ببخشید من چند وقته اصلا نوشتنم نمیاد :( اصلا حال ندارم :(( هیچ بهونه ای برا اینکه بیام اینجا و یه چیزی بنویسم پیدا نمیکنم
امروز خیلی روز دلگیری بود....من که اصلا حالم خوش نیست.نمیدونم دقیقا چمه !!! ولی هم دلشوره دارم هم اصلا خوشحال نیستم...سر حالم نیستم... دیشب داییم برام فال گرفت...گفت سر راه اون چیزی که میخوای بهش برسی خیلی مشکلای زیادی داری...گفت اگه احتیاط نکنی ممکنه همه چیز خراب بشه...گفت درست شدن این کار خیلی سخته ولی غیر ممکن نیست!اما اگه حواست رو جمع کنی، خوب در مورد کاری که میخوای بکنی تحقیق کنی،مشورت کنی،آخرش عالی خواهد بود....فقط به شرطی که اینایی که گفتم رو انجام بدی...چون سنگ وسط راهت زیاده فالای داییم همیشه درست درومده...این دفعه ام حتما درست بوده...برا همینم یه خورده دلم شور میزنه دوستان برا منم دعا کنید ... راستی از فردا باید برم دانشگاه...اولین کلاسمم ساعت ۷:۳۰ صبحه کی از خواب بیدار میشه؟!!!یا علی خوب دیگه هرچی بیشتر بگم حال شمام بد میشه....پس بیخیال دیگه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 18:46 توسط پریچهر |
|
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:45 توسط پریچهر |
|
|
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستی سوزت
باز در خلوت من دست خیال یاد آن بوسه که هنگام وداع آه اگر باز بسویم آیی
پ.ن:این شعر رو -که خیلی قشنگه- به پیشنهاد یکی از دوستان گذاشتم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 20:59 توسط پریچهر |
|
|
چند وقت پیشا یه چیزی تو فیس بوک نوشتم، گفتم اینجام بنوسم
یکی میدونه دوستش داری یکی نمیدونه دوستش داری ولی بیچاره اونی که فکر میکنه دوستش داری....
البته به قول سحر : یکیم نه میدونه دوستش داری نه نمیدونه....یعنی تو خماریه...توی برزخ ................................................................................................................................. پ.ن: آخه من از خوبی یای تو چی بگم،که هر چه قدرم بگم بازم کمه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 11:47 توسط پریچهر |
|
|
--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش—
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 14:43 توسط پریچهر |
|
|
یه مدته اصلا هیچ موضوعی واسه آپ کردن پیدا نمیکنم
انگیزه ایم ندارم!!!نمیدونم چرااااااا!!؟؟؟ با کمال میل پیشنهاداتونو بررسی میکنم آقا خوب آخه واقعا نمیدوم چی بگممممممممممممممممممممم..... این نمره ی ریاضی ۲ ام که هنوز نیومده جدیدا اصلا تمرکز حواس ندارم!!! امروز یه فال حافظ گرفتم ، شعر زیر درومد:
|
|||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 18:36 توسط پریچهر |
|
|
شناخت شخصیت افراد از روی رنگ چشم، گزینه جدیدی است که در روابط انسانی بیتاثیر نبوده و چنانچه درست به کار رود، مشکلات زیادی را حل خواهد کرد. مطلب زیر که توسط یکی از انجمنهای اینترنتی عربی منتشر شده است، به بررسی انواع رنگ چشم و شخصیت دارندگان آن میپردازد.
● رنگ چشم مشکی ● رنگ چشم سبز ● رنگ چشم قهوهای
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 0:27 توسط پریچهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اسم این وبلاگو گذاشتم sherli چون بعضیا که منو میبینن یاد اون میفتن...!!!اما من اصلا شبیه آن شرلی نیستم!!
رشته ی تحصیلیمم مهندسیه صنایع اس... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
| پیوندها |
|
paria RSH ناگاه یک نگاه ساکن نباش بچه های صنایع 87 shima o sasaly khanoom doki sms koorosh film |
|
RSS
|